سيد محمد باقر برقعى

552

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در جست‌وجوى اهل دلى هرچه كه گشتيم * آخر به همان جاى كه بوديم رسيديم عشقى نه ، كه در آرزويش دل بتپد گرم * آهى نه ، كه با مايهء تأثير كشيديم هرگز به دل سرد ، يكى شعلهء نيفروخت * هرچند در اين كورهء افسرده دميديم يك سينه سخن بر دل خاموش نشانديم * يك ناله به كام دل غمگين نكشيديم داديم جوانى و گرفتيم غم و درد * اين بود متاعى كه چنين نقد خريديم چون لاله به خون در دل اين بزم نشستيم * با داغ جگرسوز در اين دشت دميديم عطريست پراكنده ز سوز سخن ما * چون غنچه ز دلتنگى خود جامه دريديم درديم ، سراپاى « صبور » از روش چرخ * اشكيم ، كه از ديدهء تقدير چكيديم سخن سخن به روشنى آب مىتوان گفتن * به نشئه‌هاى مى ناب مىتوان گفتن به ذرّه ذرّهء هر واژه ، مىتوان بودن * حديث سوز و تب‌وتاب مىتوان گفتن به جرعه جرعهء هر بيت نغز سكرآور * سخن ز وصل تو در خواب مىتوان گفتن به سوز اشك سخنگو ، ز حال بندهء زار * به بند خدمت ارباب مىتوان گفتن نسيم موى تو احساس مىتوان كردن * لب تو غنچهء شاداب مىتوان گفتن سخن ز گرمى آغوش تو به پيك نسيم * به گوش مخمل مهتاب مىتوان گفتن به قطره قطرهء هر اشك پرده در امشب * « صبور » اختر شب‌تاب مىتوان گفتن بهار هميشه مرا به شيوهء چشمى ، خراب و زار تو كردى * رواست زار بگريم ، مرا نزار تو كردى هزار آينه در پيشگاه روى تو بستم * هزار آينه را ، منزل غبار تو كردى به خلوت تو نشستم ، ز هرچه بود گسستم * مرا به هيچ گرفتى ، فكنده‌سار تو كردى من آنچه رسم محبّت نثار راه تو كردم * هرآنچه شيوهء غفلت بر اين نثار تو كردى بهار بودم و گلبار و مست شور و طراوت * بهار ناز دريغا ! خزان بهار تو كردى